همچون انار خون دل از خویش می‌خوریم...

bahar-e-mosafer

غرورهایی که ترک؛ نه خورد شده‌اند!!!

به نام او...

وقت‌هایی از زندگی‌ات به خودت خیره می‌شوی در آینه‌ی خیالت و عمیق می‌نگری تمام آنچه را که هستی... آرام و پیر !

در صندلی خودت را چپانده‌ای و بافتنی های رنگی می‌بافی بی‌آنکه بدانی برای چه کسی است و زیر لب آوازی را زمزمه می‌کنی که یکبار پیرمردی عشایری در اردوی علمی مدرسه و دیدارتان با عشایر برایت خوانده است... کَویارِم کَویار ، کَویارِم کَویار... بی‌آنکه یادت بیاید ادامه اش چیست یا معنایش چه بوده!

و باز هم به خودت می‌نگری، بغضی که سالهاست تو را زمین‌گیر کرده است و حرف‌هایی که در حنجره‌ات تار بسته‌اند...و آن غرور لگدمال شده‌ات.

شکوه ماجرا وقتی رقم می‌خورد که صورتت را در دستانت قاب می‌کنی و می‌گویی تو سزاوار این خورد شدن بودی و هستی و خواهی بود؛ و همین سرآغاز نابودی است. انسان در این لحظه از زندگی‌اش می‌میرد و حیات بشر پایان می‌یابد! این همان نقطه ایست که من آن را مرگ می‌نامم و به راستی که حیاتی درون من نمانده است........

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا
مِمَّنْ أَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَةٌ مِنْ مَهَابَتِکَ
معبود من! قرار بده ما را
از کسانی که دل هایشان از هیبتت از جا کنده است...
Designed By Erfan Powered by Bayan