به نام او...
من نبودم انگار!
یک دهان بود و فریاد و چشمهایی که از سر عجز میبارید، بارها برای خودم درس اخلاق گذاشته بودم که اگر کسی حرفی میزند که باب میلت نیست صبوری کن، متانت به خرج بده،تو زاییدهی سکوتهای ممتد چرا باید فریاد بکشی!
اما زدم، نه فریاد که هوار کشیدم از این سر خانهی نقلیمان تا آن سرش، برای اینکه به گوش ( آن مرد) برسد، برای اینکه بگویم از او و هر آنچه میگوید بیزارم، تا به همه بفهمانم که دستهایشان را از خرخرهام بردارند و بگذارند نفس بکشم...
حالا اما پشیمانم...!
تاریخ: دو شب بعد از طوفان
پ.ن۱: بماند برای درس عبرت روزهای آینده ام.
پ.ن۲: به قول «او» به این بهار طغیان نمیآید...