به نام او...
همچون بلور است درونم با قلبی شیشهای
تمامم هویداست
میشود مرا از دور دستها دید
و میشود همه چیز را از درونم به تماشا نشست
اما کسی نمیخواهد ببیند...
و کسی را ندیدم که به اعماق وجودم بنگرد
خطوط مبهم چشمهایم زود در ذهنها میماند اما
قلب شیشهای مرا تنها میشکنند...