به نام او...
سن و سال کمی داشتم، همیشه فکر و خیالم این بود که خدا چه شکلی است، چقدر بزرگ است چون شنیده بودم که خیلی خیلی بزرگ است، اما نمیتوانستم بفهمم خیلی خیلی یعنی چقدر ؛ نماز جماعت که رفته بودیم حرم، چشمم افتاد به گنبد و گلدسته، فکر کردم گنبد خیلی بزرگ است اما خدا انقدر تپل مپل و شکم گنده باشد خوب نیست ، بی اختیار گفتم آن خداست همان که بلند است و زیبا و لاغر اندام ، مثل اینکه چیزی دیده باشم که کسی هرگز ندیده باشد، با شوق خیره کنندهای داد میزدم: خدا را دیدم ، خدا را دیدم!!!
مردم اطرافمان خندیدند و من زیر لب با یأس گفتم: واقعا دیدم ):
خالهای گفت: کو؟ کجاست؟
نشانش که دادم با لبخند گفت : الله اکبر، خدا بزرگتر از این حرفهاست، پرسیدم: مثلاً اندازهی آسمان؟ و باز هم جواب گرفتم بزرگتر... ترسیدم ، گمانم من از آن روز، حوالی سن کودکی ،ایمان آوردم... ( سَیَذَّکَّرُ مَن یَخْشَىٰ * ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﻰ ﺗﺮﺳﺪ، ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﻣﺘﺬﻛّﺮ ﻣﻰﺷﻮﺩ.)