به نام او...
همین که خفه شده باشی در گوشهای و ساکت بمانی یعنی داری توی سرت موریانهها را نگاه میکنی که چطور همه چیز مغزت را میخورند، مثل وقتهایی که به یک خیابان پر رفت و آمد نگاه میکنی، بی آنکه چیزی را خوب ببینی
مثل حالا که مینویسی و پاک میکنی
مثل هر روز که میدوی به سمت همان ناکجا آباد...
خودم جان ، یادت باشد ، تو در این ساعتها سخت گرفتار شدهای در سکوت
و همین چند خط را برای آنکه بدانی چه سخت میگذرانی نوشتی...
خودم جان ، هییییسسسس